درود....
فقط چند تا سوأل دارم...
چرا من این قدر بی تفاوت شدم؟!
چرا شدم مثه یه مرده ی متحرک؟!
چرا دیگه جواب کامنت دوستانم رو تو بلاگ ها و صفحه شخصیمو نمی دم؟!
چرا همرو از اطرافم دور کردم؟!
چرا جواب موبایل و پیام هامو نمی دم؟!
چرا ديگه هيچ كيو دوست ندارم؟!
چرا حتي به اطرافم نگاه نميكنم؟!
چرا ديگه آدمارو نمي بينم؟!
اصلا چرا دارم مي نويسم؟!
اصلا كه چي؟!
.......؟!
+ نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط عارفه نبوی |
سلام
امروز ۲۹ تیر ماهه دقیقا ۱ سال پیش هم چین روزی این جا رو ساختم امروز اومدم بگم: اما این قدر از نظر روحی و جسمی داغونم که حیف که زندگی برام بی معنا شده خیلی حیف.
بلاگ عزیزم تولدت مبارک
می خواستم خیلی بهتر پست بذارم
بهتر از این نمی تونستم آپ کنم.
حیف...
+ نوشته شده در دوشنبه 29 تیر1388ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط عارفه نبوی |
گویی ابرهای پر از بغض باران تنهایی بلند مرا رنگ می زنند... سلام... چه برنامه هایی! حالا چی؟ شاید اصلی ترین دلیلم جدایی از رادیو جوون بود(به عنوان یه شنوده ) هرچی باشه با عشق جوونی شروع کرده بودم... همون عقیده ها... یا می خونیم... سعی می کنیم ماهم فکر کنیم لابد باید از حالا برم این بلاگ اون بلاگ : چرا باید همیشه جواب سلام داد؟!
می خواستم درباره ی نبودنم حرف بزنم اما
گفتم:
به دیگران چه ارتباطی داره که تو بودی یا نه... مشکلات تو برای توست نه کسه دیگه ای...
به همین دلیل
در بلاگمو به مدت ۶ ماه(فک کنم البته) گل گرفتم...
یه زمانی می نوشتم
لذت می بردم از این کار
رادیو جوون گوش می دادم
به چیزای جدیدی پی بردم خیلی جالبه سعی می کردم یه متنی برای اپم از قبل تهیه کنم
اما خودم و کشتم نشد! اومدم پای کامپ
روشن! حالا شروع کن به نوشتن!! همین طوری!!!
دیگه این که دوستای مجازیم خیلی بامعرفت تر و وفادارتراز دوستان حقیقی ام هستند
اصلا نمی دونم ! اونا دوستن؟ البته به تعبیری می شه گفت:
دوست مجازی از نظر من معنایی نداره
دوست کسیه که باهاش حرف می زنی و درکت می منه و درکت میکنه...
و این توی بلاگ ها پر رنگ تره تا زندگی ای که هر روز همون ادما
همون حرفا
حتی زحمت فکر کردنم تو این زندگی به خودشون
یا در حقیقت به خودمون نمی دیم!!
اما این جا که میام مطالب و حر فا و عقیده ها رو که می خونم
نظر بدیم حتی اگه چرند باشه!!!...
لا اقلش کسی پیدا می شه که نقدش کنه!
توجیهت کنه!
کل بندازی!!
خلاصه ایه قدر حرف دارم که بزنم اما حالشو ندارم...
فعلا که این پست جدیده
اپ کردم تشریف بیارین!!!!!!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 6:23 بعد از ظهر توسط عارفه نبوی |
فقط یک اتفاق ساده از خواب افتاب نبود... ور نه من این هق هق هزار ساله را از نوحه ی قمر یان نمی اموختم. در استانه ی دریا و علف در چهارچوب شکسته ی پنجره یی قابی کهنه می گیرد. به انتظار تصویر تو ورق خواهد خورد؟ جریان باد را پذیرفتن باتو در میان نهاد. نام ات متبرک باد نام تو و ما هم چنان
به یاد عمو بهمن...
من و شهرزاد در غم رفتنت....
چرا غمگین نخوانم؟![]()
به جست و جوی تو
به در گاه کوه می گریم![]()
به جست و جوی تو
در معبر بادها می گریم
در چهارراه فصول
که اسمان ابر الوده را
.........................
این دفتر خالی
تا چند
تا چند
و عشق را
که خواهر مرگ است
و جاودانه گی
رازش را
پس به هیات گنجی در امدی:
بایسته و از انگیز
گنجی از ان دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دل پذیر کرده است
سپیده دمی ست که بر پیشانی اسمان می گذرد.
متبرک باد نام تو
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را.....
چرا غمگین نخوانم...
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط عارفه نبوی |